...زیر آسمان آبی خدا

روایت های زندگی من

...زیر آسمان آبی خدا

روایت های زندگی من

۲۷۸.شب پاییزی

پنجشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۹ ب.ظ

چقدر داره بارون میاد

چقدر هوا دو نفرست!

امروز روز خوبی بود.

خدایا شکرت.

امشب که رسیدم شهرمون، از ماشین که پیاده شدم، تا خود خونه پیاده اومدم، اگرچه مثل موش آب کشیده شدم ولی خیلی خیلی چسبید...

این اتوبوسه به خاطر قراضه بودن خیلی یواش اومد و دیرتر از همیشه رسیدیم. شایدم آه ماشین حاج آقاست که این هفته انداختمش عقب پارکینگ و تهران گردی نبردمش.

و همین امروز صبح یک عدد حسن یوسف زیبا به جمع گل هام اضاف شد. شاید به زودی یه عکس ازشون منتشر کردم.

  • بابای نرگس

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی