...زیر آسمان آبی خدا

روایت های زندگی من
مشخصات بلاگ
آخرین مطالب
جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۶ ب.ظ

عند مطلب

هیچکس به اندازه خودت، نمی تونه کمکت کنه،

هیچکس مثل خودت، تو رو نمیشناسه...


و بجز یک دوست خوب، حیفه که وقتت رو برای دیگران تلف کنی...

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۶
بابای نرگس
پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۰۴ ب.ظ

هعی...

غم ناک تر از امشب هم مگه هست؟؟


آجرک الله یا صاحب الزمان...

۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۰۴
بابای نرگس
پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۵۲ ق.ظ

عباسیه

حدود صد سال پیش، توی شهر ما، فردی به نام حاج اسماعیل، در خواب مردی سوار بر اسب را میبیند که می آید به محله شان و می گوید در این مکان برای من عزاداری کنید‌‌‌...

شب اول، اهمیت نمی دهد تا اینکه تا یک هفته این خواب برایش تکرار می شود. حاج اسماعیل از آن شب، می رود آن جا و خودش روضه خوانی می کند و از آن به بعد، کم کم همه مردم شهر بهش می پیوندند و الان این مکان مقدس، به عباسیه مشهور است و این شب ها شلوغ ترین جای شهر میشود...

۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۵۲
بابای نرگس
چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۵۰ ب.ظ

و قسمت

امشب به اندازه یک عمر درس گرفتم.

جایی اگه قسمتت باشه بهش میرسی، حتی لحظات آخر، مثل الان.

همه از مرگ میترسن، حتی خاله خانوم، با کوله باری از اعمال نیک، کسی که شاید عمرشو وقف کارهای نیک کرده، با یک فشار خون ساده ترسیده بود و داشت به من وصیت می کرد.

امشب با بابای خانوم.م چشم تو چشم شدم، عجب حس بدی بود.

و نهایتا، به لطف یکی از دوستان، امسال یه رفیق خیلی خوب پیدا کردم، بودن کنار این رفیق جدید، امسال یک حس عالی و جدید تجربه کردم...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۵۰
بابای نرگس
چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۴۵ ب.ظ

یه هویی نوشت

امشب نشد برم هیئت

خاله خانم عزیزم فشار خونش زد بالا و من آوردمشون اورژانس،

جالبه، سه تا بچه تحصیل کرده که از قضا یکیشان هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دکتره داشته باشی، اونوقت با خواهرزادت...

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۴۵
بابای نرگس