روز های دلتنگی من

160

۱۷
آذر

خیلی زود مرخصی سوم هم تمام شد،


برویم 10 روز دیگر بیاییم تا ان شالله همه اش تمام شود...

  • محمد رضا

159

۱۷
آذر

همسایه طبقه پایینمون تازه عروس و دامادن،


الانم مشغولند و صداش داره از پایین میاد،


خخخ...

  • محمد رضا

158

۱۶
آذر
امروز حسابی خوابیدم،

هیچ وقت فکر نمی کردم  خوابیدن برایم آرزو شود...
  • محمد رضا

157

۱۵
آذر

پاییز را دوست دارم،


فصل سکوت است و آرامش...

  • محمد رضا

156

۱۵
آذر

دوباره آمدم


و خوب فهمیده ام


بعد از هر رفتنی، یک بازگشتی است


و سرانجام همه به سوی او باز می گردیم...

  • محمد رضا

155

۱۴
آذر

سلام به آذر


من آمدم


بعد از چهارده روز


زندگی می گذرد...

  • محمد رضا

154

۳۰
آبان

این هشت روزه خیلی کار ها کردم:


شستشوی وانت


شستوی زیر زمین و انباری


تمیز کردن خانه


قسه بندی کمدم


جلسات سخنرانی حاج اقا احدی


رفتن به باغ


بازدید از روستای مهرداد


خرید بامبو


خرید ضبط برای وانت


پرداخت جریمه ماشین ها


کرسی گذاشتن


و...

  • محمد رضا

153

۳۰
آبان
گذشت...

میاندوره هم تمام شد...

ان شالله مرخصی پایان دوره...

  • محمد رضا

152

۲۳
آبان
هنوز چشمانم گرم خواب نشده بود که یکی از بچه ها فریاد کشید زلزله...

هرطور شده از جا بلند شدم و با پتو به بیرون دویدم،


زمین داشت می لرزید

به سالن که رسیدم برق هم رفت و زمین لرزه تمام شد

بیرون از ساختمان یک دوست مهربان دستم را گرفت و گفت پله است

دست در دست هم هردو می لرزیدیم و بقیه بچه ها را می دیدیم که سرگردان به حیاط می آیند

مسئول شب هم حیران دور خودش می چرخید...


اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که خداوند می تواند در آنی جان انسان را بگیرد حتی اگر در آموزشی سربازی باشد...
  • محمد رضا

151

۱۹
آبان

این نیز می گذرد...

  • محمد رضا