روزهای زندگی من

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۳/۰۱
    29
  • ۹۷/۰۳/۰۱
    28
  • ۹۷/۰۲/۳۱
    27
  • ۹۷/۰۲/۳۰
    26
  • ۹۷/۰۲/۲۹
    25
  • ۹۷/۰۲/۲۷
    24
  • ۹۷/۰۲/۲۶
    23
  • ۹۷/۰۲/۲۶
    22
  • ۹۷/۰۲/۲۵
    21
  • ۹۷/۰۲/۲۵
    20

پانزده سال از رفتنت می گذرد

و من هر دختر عینکی را می بینیم یاد تو می افتم

وگریه می کنم اگر گریه کند.


راستی نگفته بودم

برای من هیچ فاطمه ای فاطمه نمی شود...

  • مهدی یار

ماه مبارک رمضان تموم میشه 

فقط روسیاهیش می مونه باسه ذغال...

آقایی که دور بزرگترین میدون شهر، سر ظهر آب آلبالو خنک می فروشی و کسی کار به کارت نداره

یا اونی که چند متر اون طرف تر داد میزنی فلافل داغ تازه و کسی بهت هیچی نمیگه

این ماه خدا هم تموم می شه و فقط خودتون ضرر می کنید،

این پول ها هم برکت نداره...

  • مهدی یار

خدایا شکر، تو چقدر مهربان و بزرگی...

یک سال می گذرد از سخت ترین و بهترین روز ۲۶ سال و خورده ای زندگیم. ماحصل تلاش یک سال و چند ماه از درس خواندنم و مهم ترین دوران تحصیلی ام را در یک روز و در بیست وچند دقیقه ارائه کردم و اولین سوال اولین استاد داور را که جواب دادم تمام سختی های چند ماهه ام به پایان رسید. اما مهربانی های خداوندگارم به این محدود نشد و همچنان ادامه داشت و بازهم ادامه دارد...

  • مهدی یار

آقا نیست و نمی شود.

الان سر تا پایم را بتکانی و تمام کارت های بانکی ام را خالی کنی جمعا بیست هزار تومن هم دستگیرت نمی شود.

آخر هر ماه داستان من همین است.

سر برج پولدارم و مرفه بی درد، ته برج اما بی پولم و زیر خط فقر

هرچه که در می اورم خرج زندگی روزانه می شود و کلاس هایی که میروم...


++پیرمرد آمده بود مطب دکتر.

می گفت با یک میلیون تومن نمی شود زندگی کرد.

گفتم واقعا نمی شود. من که تنهاهستم نمی تونم وای به حال شما که زن و بچه و نوه و...


+++ البته پس انداز کردن این طور موقع ها خوب است...

  • مهدی یار

یکی پاشه بیاد واسه من افطار درست کنه، 

پارسال همین موقع ها که اواخر دوران دانشجویی رو در خوابگاه سپری می کردیم، 

موقع درست کردن سالاد می گفتم که می خام زن بگیرم تا واسم سالاد درست کنه

دوستان می گفتن فقط سالاد؟ یعنی کار دیگه نمی خوای؟؟؟

اصولا ادمی هستم که خیلی نقش مردسالارها رو بازی می کنم ولی هرکس که من رو بشناسه خیلی راحت می تونه تشخیص بده که این یک بلوفی بیش نیست.

زندگی زیبایی های خودش رو داره.

این که از صبح با زبون روزه این طرف و اون طرف رفتم و بالاخره رسیدم خونه، و الان هم باید پاشم افطاری درست کنم، خودم واسه خودم...



  • مهدی یار

یعنی میشه؟؟؟

امروز روز سنگینی بود.


رفتم سرکار، خانه ام را جمع و جور کردم، خط نوشتم و الان در راه شهرستانم.


آن روزهای اول که خانه گرفتم می ترسیدم.

خانه ۶۰ متری و من، تنها؟

خلاصه تا مرز گزینش هم خانه ای پیش رفتم اما نمی دانم چه شد که نشد.


روز اول ماه رمضان داره به خوبی و خوشی تموم میشه و قرار اولین افطاری امسال رو بریم در باغچه کوچکمان صرف کنیم.

فقط حیف که قرآن نخوندم.


به نظرتون من مردش هستم؟

مرد وبلاگ نوشتن رو می گم...

  • مهدی یار

همیشه دوست داشتم اولین های زندگیم رو یادداشت کنم.

خب اولین اضافه کار زندگی هم ثبت میشه برای فردا، اولین روز ماه مبارک رمضان.

پنج شنبه ها تعطیلیم ولی فردا رو باید به خاطر کاری برم اداره


امروز حدودای پنج رسیدم خونه

از صبح،احساس خواب آلودگی می کردم به همین خاطر نفهمیدم چه جوری آمدم خونه و چه طوری خودم رو رسوندم به تختخواب؛

تا همین الانم خواب تشریف داشتم...

  • مهدی یار

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست،

چه کنم بی تو از این پس که سرانجامم نیست،

غم دلتنگی تو کوه شده در یادم، 

به دلم تیشه نزن، من که خودم فرهادم، 

به همان لحظه که لیلی دل مجنون را برد، 

من از آن روز که در بند تو ام آزادم...

  • مهدی یار

من نمیدونم بازی استقلال و ذوب آهن چه ربطی به پرسپولیس داره؟

طرف سر و کلش رو آبی کرده

یه پرچم آبی گنده به ماشینش بسته

یه لنگ قرمز سوراخ سوراخ هم گرفته دستش...


عمرا فکر کنید منظورشون تیم پرسپولیسه.

  • مهدی یار

می ترسم از پیر شدن،

میترسم از انتخاب سخت ترین انتخاب زندگی ام،

میترسم از نزدیک شدن به عدد ۳۰،

می ترسم از رفتن شور و حال جوانی،

آخ که دهه هفتادی ها چقدر زود بزرگ شدند...

  • مهدی یار