...زیر آسمان آبی خدا

روایت های زندگی من
مشخصات بلاگ
بایگانی
آخرین مطالب
جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۰ ب.ظ

71.دلژین بیان

آقا این دلژین کیه که تمام بیان شیفته اوست؟

به محض اینکه وبش رو حذف می کنه

آن تایم یکی دیگه میاد جاش؟


اصلا چرا باید رفت وقتی این همه طرفدار داری؟

۲۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۰
بابای نرگس
چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ب.ظ

70.اما بعد

امروز وقتی بعد مدت ها برای دومین بار در هفته برمی گشتم شهرستان،

از روی بیکاری، توی اتوبوس، دفتر دل نوشته هایم را باز کردم و خواندم

دفتری که همانند یک دوست قدیمی، مدت هاست درد دل هایم را می شنود،

سیر تحول احوالم در یک سال اخیر بسیار جالب بود

بارها عاشق ازدواج شده بودم و بارها فارغ

اما این اواخر احساس می کنم این وبلاگ کمی جای دفترم را گرفته

چون سیاهه هایم چند هفته اخیر، نسبتا کمتر شده


پست بعدی وبلاگم و دست نوشته بعدی دفترم، احتمالا راجع به تصمیم مهمی است که این روزها می خواهم بگیرم...

۱۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۲۳:۰۹
بابای نرگس
دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۰ ب.ظ

69. مساله این است

درست بلافاصله یک روز پس از روز دختر، رفتیم خونشون... 

و این گونه ثبت می کنیم دومین خواستگاری رسمی را، به اتفاق خانواده

تهدید های آقای پدر خیلی زود جدی شد

مثل این که واقعا یه چیزایی در جریان بوده و فقط ما ازش خبر نداشتیم

آخ زمان چقدر زود می گذره وقتی دو تا جوون دارن از آینده صحبت می کنند. 

یک ساعت و نیم تمام حرف زدیم و حرف زدیم.

اما فعلا فقط باید فکر کنیم و فکر کنیم... 


نمی دونم داستان خواستگاری رفتن من چرا این جوری میشه؟ 

دفعه پیش با صدای گرفته و صورت سوخته،  این دفعه با درد شدید کمر و عضلات سفت شده... 



۱۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۷ ، ۲۲:۱۰
بابای نرگس
شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۳ ب.ظ

68. ای خدا

این اسپاسم لعنتی دوباره امد سراغم... 

امروز صبح بعد این که از خونه زدم بیرون، حس کردم یه چیزی کمه، 

آنی بعد دیدم کیف پولم نیست،  گفتم خوب اشکالی نداره، از کارت بانکی ارتزاق می کنیم.  

ولی دو دقیقه  بعد متوجه شدم که بلیط اتوبوس هم داخل کیفم جا مونده

هیچی دیگه،  مجبور شدیم برگردیم خونه

حالا نه کلید داریم و نه کسی خونمون هست

چاره ای نداشتیم جز بالا رفتن از دیوار و یا زدن زنگ همسایه ساعت 4صبح، 

خلاصه که بعد پایین پریدن از دیوار حیاط،  همان کمر درد قدیمی اومده سراغم و تکون نمیتونم بخورم...

۲۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۲۱:۱۳
بابای نرگس
شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۵ ق.ظ

67.تابستانه

خسته و کوفته رسیدم خونه و باید بار و بندیل سفرم رو ببندم

سرشار از انرژی و کاملا رفرش شده بر می گردم تهران


امشب خیلی خوش گذشت.

دور همی با کل فامیل در خونه باغ کوچکمان

و تهدید آقای پدر بر شوهر کردن بنده تا کمتر از یکسال دیگه

خلاصه اینکه به زور می خان بفرستنمون خونه بخت... 


یادم باشه بعدا یه عکسی از باغچه سبزیجاتم براتون بزارم. 

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۰۰:۵۵
بابای نرگس