روز های دلتنگی من

آخرین مطالب
  • ۹۶/۱۰/۲۸
    239
  • ۹۶/۱۰/۲۸
    238
  • ۹۶/۱۰/۲۸
    237
  • ۹۶/۱۰/۲۸
    236
  • ۹۶/۱۰/۲۷
    235
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    234
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    233
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    232
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    231
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    230

229

۲۶
دی

خوب نوشتن یه هدیه از جانب خداست

بعضی ها ان قدر زیبا می نویسند که خسته نمیشی از خوندن مطالبشون

اما من...

همون پسرکی هستم که معلم ادبیات با خنده ای تلخ گفت همه خوب نوشتن الا یک نفر

البته این کلام اقای معلم سبب شد که من از اون موقع شروع کنم به نوشتن

سعی می کنم روزی چند خط بنویسم

اون موقع ها توی سررسید سال و الان توی بیان

یادم باشد این هفته رفتم منزل یکی از اون قدیمی هاش رو دربیارم و بخونم...

  • محمد رضا

228

۲۶
دی

خیلی کیف میده

با ذوق و شوق وسایلت رو میچینی داخل کیفت تا فردا بعداز کار بری کلاس خط.

الان انقدر جوگیر شدم که فونت های بیان رو هم به صورت نستعلیق و خمیده می بینم...

  • محمد رضا

227

۲۵
دی

I want to study English, I try to speak and listen English, so everyday I will become better and better... 

  • محمد رضا

226

۲۵
دی

این روز ها خانواده عزم کرده اند برای مزدوج کردن من

خواستگارها صف کشیده اند پشت در خانه مان

هر روز میروم و یک سری هاشان را دک می کنم ولی بر می گردند باز...

  • محمد رضا

225

۲۴
دی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ دی ۹۶ ، ۲۳:۴۴
  • ۲۱ نمایش
  • محمد رضا

224

۲۴
دی

دعوای سر پارکینگ با همسایه ها بالاخره امشب با عذر خواهی مقصر ماجرا از بنده، به پایان رسید و حق هم به حق دار رسید...

صبر و حوصله و جدیت بر سر ماجرا باعث شد حقم رو بعد از یک ماه ازشون بگیرم.

  • محمد رضا

223

۲۴
دی

روح قهرمانان ایران عزیز در نفتکش سانچی شاد.

این بار هم به جز غم و اندوه و غصه خوردن کار دیگری از دستمان بر نمی آید

روحتان شاد و با سیدالشهدا محشور شوید...

  • محمد رضا

222

۲۴
دی

بعضی موقع ها یاد دوران اموزشی سربازی میفتم که تقریبا همین یک ماه پیش تموم شد

می خوام بعضی خاطرات رو این جا بنویسم که یادم نره.


یه روز که حسابی باد و طوفان شده بود و برگ درخت ها حسابی محوطه رو کثیف و شلوغ کرده بوداز قضای روزگار نوبت گروه ما یعنی گروه چهار شده بود که محوطه رو اب و جارو بزنه

از اونجا که تازه اولای دوره بود بچه ها هنوز کار رو یاد نگرفته بودن

سهم من از این تمیزکاری یک عدد جارو سوپوری شده بود که اسفالت جلوی گروهان رو جارو کنم.

جارو با دسته بلند رو گرفته بودم دستم و هرچی تلاش می کردم فایده ای نداشت که یک هو فرمانده بالا سرم ظاهر شد و گفت این چه وضع جارو کردنه؟ 

به خودم گفتم الانه که بهم بگه کلاغ پر یا سینه خیز برو

اما فرمانده جارو رو از دستم گرفت و شروع کرد به جارو زد و گفت ببین این طوری جارو میزنن

من تو این فکر فرو رفتم و با خودم می گفتم من چرا اینجام و اینجا چه خبره و این کیه که یکهو متوجه شدم جناب فرمانده نصف بیشتر محوطه رو جارو زده

هیچی دیگه حیرت زده و مستاصل جارو رو ازدستش گرفتم و بقیشو جارو زدم


++اتصافا فرماندمون جناب اقای ایوب.س خیلیرمرد شریف و بزرگواری بود...

  • محمد رضا

220

۲۳
دی
ساعت ۶ صبح از خواب پاشدم و با ماشین خودمون امدم سر کار
از صبح تا حالا هم سر پام و چشمام رو به زور باز نگه داشتم
امروز دوبار نزدیک بود تصادف کنم
یک بار صبح داشتم از بقل میرفتم زیر تریلی
و برگشتنی به خونه هم نزدیک بود یه موتوری رو له کنم
هردوش هم ۱۰۰ درصد به علت خواب الودگی بود
یکی نیست بگه عاقا خوابت میاد بزن کنار و بخواب
دیر رسیدی سرکار هم مهم نیست فقط تاخیر می خوری...

++بعضی موقع ها خدا خیلی خیلی هواتو داره، مثل امروز.
  • محمد رضا

219

۲۲
دی
بعد مدت ها امروز گفتم یه حالی به خودم بدم
دوربین رو برداشتم و با سالار عزیز(جناب وانتمون رو می گم) راه افتادیم رفتیم باغ
توی سایه ها برف نشسته بود و روی حوض یخ محکمی بسته بود
ماهی خانوم ها هم اون زیر خوابیده بودن...

++امسال بارندگی خیلی کم بوده و اگه همین طور پیش بره خشکسالی سختی درپیش داریم
دعا کنیم باران ببارد...


  • محمد رضا