...زیر آسمان آبی خدا

روایت های زندگی من

...زیر آسمان آبی خدا

روایت های زندگی من

بایگانی
آخرین مطالب

یه سوال!

۰۷
آذر

پاک کردن و تمیز کردن مرغ، توی خونه به عهده مامان خونست یا خانوم خونه؟

منظورم اینه که می تونم در آینده به خاطر کاری که امشب یاد گرفتم، جلوی مامان نرگس پز بدهم؟!

یک عدد مرغ متوسط رو تمیز کردیم، شستیم و تیکه تیکه کردیم. بعدش گذاشتیم توی فریزر.

++ برای این که یاد بگیرم چه طوری خوردش میکنن، چند دقیقه ای توی مرغ فروشی وایستادم تا ببینم آقای فروشنده چه طوری این کار رو انجام میده.

+++ هرچی اصرار کرد بیا برات خوردش کنم، گفتم نه! می خام ببرم خونه خودم به حسابش برسم!

++++ چقدر همه چیز گران است. یک مرغ متوسط ۲ کیلویی حدود بیست و پنج تومن. خدا به داد آدم زن و بچه دار برسه.و گرنه ما مجرد ها با تخم مرغ هم می تونیم سر کنیم.

+++++ پاشم برم توی کوچه و این اضافات آقا خروسه/ خانوم مرغه رو بدم به یک گربه نگون بخت، بخوره کیف کنه...

  • بابای نرگس

امروز داشتم میامدم بیرون، یهو درب پارکینگ بسته شد و محکم خورد به بالای گلگیر عقب سمت راننده و...

اگرچه با یک پولیش پنج هزار تومنی درست شد ولی استرسش افتاد توی جونم و کل روزم رو بهم زد.

به این نتیجه رسیدم که ماشین بابات، هیچ وقت ماشین خودت نمیشه. چون اگه ماشین خودم بود، عمرا ناراحت نمیشدم.

خیلی باید تلاش کنیم تا زندگی رو بسازیم.

  • بابای نرگس

درس زندگی

۰۵
آذر

بعضی موقع ها، زندگی رو خیلی سخت می گیرم و می ترسم.

از بعضی چیزا و بعضی کارها بیش از حد نگران میشم.

ولی وقتی میاد و انجام میشه و میره، می فهمم آه!

چه موضوع ساده ای بود و چقدر راحت انجام شد...

این طوری لذت و شیرینی و فرصت زندگی کردن رو از دست میدیم.


++ قول میدم دیگه راجع به هیچ چیز ، نگرانی و استرس نداشته باشم.

+++ تلاش خودم رو به موقع و به اندازه انجام میدم و نتیجه رو واگذار می کنم به خود خدا....

این یعنی معنی واقعی توکل.


++++ این جور مواقع که خیلی شادم و پر انرژی، دوست دارم باسه اونی که خیلی خیلی دوستش دارم هدیه بخرم، تا همیشه این روزه که این اتفاق افتاده، تو ذهنم بمونه. ای کاش بودی پیشم و می تونستم الان...

  • بابای نرگس

به معلمم قو دادم با یه نمره خوب توی آزمون آزمایشی برم پیشش.

دوست دارم پیشش سرافراز بشم.

و یادم باشه روز معلم با یه هدیه کوچیک، اندکی از محبت هاش رو جبران کنم.

آخ چه قدر یک معلم می تونه خوب باشه...

  • بابای نرگس

دل نوشت ۶

۰۳
آذر
خیلی دوست دارم بیام در آغوشت، تا خود صبح گریه کنم،
 روحم از دست این دنیا و آدم هایش گرفته.
ای کاش می فهمیدی چقدر دلم برایت تنگ شده.
روز به روز که می گذرد ازت دورتر و بهت نزدیکتر می شوم
هرچه بیشتر می گذرد می فهمم بلایی که جامعه به سرمان آورده و بین ما فرسنگ ها فاصله انداخته، چه مصیبتی ست.
و از طرفی می دانم در این دنیای فانی هرچیزی تمام شدنیست، حتی سالهای تنهایی.

+ خدایا کمکم کن در این مسیر پر پیچ و خم، ایمانم استوار بماند...
++ باران که می آید، من عاشق تر می شوم.
+++ لعنت به پول و مادی گرایی!


  • بابای نرگس
این ترم زبانم امشب تموم شد و یکهو برنامم عوض شد!
استاد میگه با یه دست نمیشه چندتا هندونه رو برداشت و من مجبورم چندتاشون رو بزارم زمین.
کلاس زبان، خط، کارهای دانشگاه و آماده شدن برای ازدواج ناخودآگاه باعث شده که تمرکزم رو از دست بدم و هیچ کدومشون رو اون طوری که باید نتونم انجام بدم.
بعد کلاس وایستادم و کلی با استاد حرف زدم،آخه چقدر یک معلم میتونه خوب باشه؟!
برای زبان، میخام دیگه کلاس نرم. تا حدودی باید درس های قدیم رو مرور کنم و یه کم خود خوان بشم!

  • بابای نرگس

موقت

۲۹
آبان

خوشبختی یعنی زنگ بزنی خونه یه نفر گوشی رو برداره که "عموجان"خطابت کنه...

  • بابای نرگس

بی ربط نوشت

۲۹
آبان

کم کم داره از این شیوه خطاطی خوشم میاد، بهش می گن کتابت و میشی شبیه میرزا بنویس، اون چیزی که توی فیلم های قدیمی نشون میده.

با این که توی کوچمون سه تا کترینگ و یه دونه فست فود داریم، من تا حالا از هیچ کدومشون غذا نگرفتم. بیشتر ترجیح میدم که خودم بیام خونه و آشپزی کنم و این کدبانوی درونم رو هنرمند ترش کنم. الانم میخاد پاشه ماکارانی بپزه.

یکی از همکارها امروز پیشنهاد کرد که یک نفر رو هفته ای یک بار بیارم خونه تا دستی به سر و روش بکشه ولی...

دیروز باسه دوست فامیلیم استیکر خنده فرستادم و نوشتم اگه گفتی امروز چه اتفاقی افتاد؟! دو دیقه بعد دیدم داره مرتب به گوشیم زنگ میزنه. از آنجایی که سرکلاس بودم، نمی تونستم جوابشو بدم، کلی نگرانم شد. و یه جورایی قهر کرد. منم که اصلا حوصله منت کشی ندارم. چند وقت بعد احتمالا خودش پیداش میشه.

بعضی موقع ها حس نوشتن نیست ولی صرفا به خاطر پرسیدن احوال دوستام پست می ذارم،

و یه آهنگ محشر...




  • بابای نرگس

سرانجام

۲۵
آبان

بعد از مدت ها دل دل زدن و دست گرفتن کاسه چه کنم چه کنم، بالاخره کار خودم رو کردم و دلم را زدم به دریا. بیشتر از آینده می ترسیدم، ممکن بود سالیان سال بگذرد و من همچنان مدیون دلم باشم. اما گذشت و گذشت تا قصه ما به اینجا رسید. می خواهم از این به بعد مثبت اندیش باشم، ایمانم را به حضرت حق تقویت کنم و با تلاش و کوشش و توکل به آینده امیدوار باشم.گاهی باید صبر کرد و منتظر ماند تا بهترین چیزها نصیبت بشه. 

و چه زیبا نوشته توی حرم امام رضا که سرآمد طاعت الهی، صبر است و رضا...


++ چقدر هوای مشهد کردم. دلم یه بلیط رفت و برگشت می خواهد حتی شده برای یه آخر هفته برم زیارت.

+++ بچه های مشهد، التماس دعا...


  • بابای نرگس

گرچه در سایه لطف تو پریشان هستیم

ما بر آن عهد که بودیم کماکان هستیم

گر جویی نیز نماند زعنایات شما

همچنان برسر مهمانی این خوان هستیم

ما نه تنها به نسیم سحری می شکفیم

که شکوفا تر از این در شب طوفان هستیم

یوسف راه تو مجنون تو فرهاد توایم

گو به چاه آی و به کوه آی و بیابان، هستیم

ما که گرم از نفس روشن تابستانیم

حال در سردی شب های زمستان هستیم...





#محدثی خراسانی


  • بابای نرگس