روزهای زندگی من

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۳/۰۱
    29
  • ۹۷/۰۳/۰۱
    28
  • ۹۷/۰۲/۳۱
    27
  • ۹۷/۰۲/۳۰
    26
  • ۹۷/۰۲/۲۹
    25
  • ۹۷/۰۲/۲۷
    24
  • ۹۷/۰۲/۲۶
    23
  • ۹۷/۰۲/۲۶
    22
  • ۹۷/۰۲/۲۵
    21
  • ۹۷/۰۲/۲۵
    20

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست..‌.


امروز که رفته بودم جایی تا گزارش کار بنویسم

قبل شروع کار کمی وقت آزاد داشتم

بیت بالا رو با خودکار آبی نوشتم گوشه ی یکی از کاغذ ها

گزارش نویسی که شروع شد

آن قدر طولانی و سریع بود که کاغذ شعر هم شد برگ سوم گزارشم


کارم که تمام شد گزارش را دادم به جناب رئیس،

او هم دو سه ساعت بعد با یک خنده ی ملیح کاغذ شعرم را پس داد و بعد...


++بهتره نگم بعدش چی شد...

  • مهدی یار

من خیلی واقع گرا نیستم.

بیشتر خیال بافی های عاشقانه رو دوست دارم.

امروز که توی بیان می چرخیدم

یک نفر را دیدم شبیه گمشده ام بود؛

کاش میشد ازش بپرسم...

  • مهدی یار

جانی و دلی؛ 

   ای دل و جانم همه تو...

  • مهدی یار

ده بیست روز دیگه مشخص می شه

که می تونم بگم خط خوشی دارم یا نه؛

امروز امتحان دیگر خوشنویسی را دادم

دو روز دو امتحان

این دومی را اگرچه سخت تر و بیشتر بود ولی بهتر نوشتم...

  • مهدی یار

تا به حال نیمه شب به بعد خانه مجردی یا همان خانه سربازی ام را تجربه نکرده بودم.

سکوت و آرامش روز، الان چند برابر شده است.

به خصوص وقتی زبان می خوانی و چیزهای جدید یاد می گیری...

  • مهدی یار

یک داستان جالب

حدود سی و اندی سال پیش، علی محمدرضایی در جنگ با عراق شهید و پیکرش مفقود می شود؛

حدود دو سه سال پیش، برادرش حمید محمدرضایی نیز در سوریه شهید و مفقود می شود؛

اما تا پارسال که خانواده منتظر بازگشت پیکر شهیدشان از سوریه بودند، پیکر شهید دیگرشان پس از سی سال از عراق بر می گردد...

  • مهدی یار

یک امتحان خط سادست ولی؛

آن چنان استرسی دارم که انگار کنکور خطاطی ست

خلاصه که طوری دست و پرم می لرزه و ویبره می گیره که نمی تونم درست و حسابی بنویسم...

  • مهدی یار

جلسه ی قبلی زبان رو نرفتم که بشینم خیر سرم بخونم و کسری هام رو جبران کنم

کسری هام که جبران نشد هیچ، لای کتاب زبان رو هم باز نکردم

خلاصه که نمیدونم با چه رویی پاشم برم سرکلاس...

  • مهدی یار

چه خوبه بارون و چه زیبایت صدای غرش ابرهای بهاری؛

زندگی قشنگی های خودش را دارد...


  • مهدی یار

آقاجان غمت نباشد؛

یک لباس بسیجی دارم و یک جان ناقابل،

مباد، لحظه ای دلت آشوب شود...

  • مهدی یار