...زیر آسمان آبی خدا

روایت های زندگی من
مشخصات بلاگ
آخرین مطالب
جمعه, ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۷ ب.ظ

انتقادی نوشت موقت

من نمیدونم، امام جمعه یک شهر کوچک دویست هزار نفری، که موقع خطبه خوانیش، مصلی شهر، به زور نصفه هم نمیشه، با چه پشتوانه ای، میاد و رئیس جمهور رو تهدید می کنه؟!

آقا من اصلا طرفدار حسن آقا نیستم، ولی بالاخره بیست و چهار میلیون رای داره عایا؟

عزیز جان، به مشکلات شهرت برس، به آب آشامیدنی مردمت برس، به فکر بودجه شهرت باش، با نماینده تعامل کن، حواست به شورای شهر باشه که کمتر از یک سال، سه تا از اعضاش، به جرم اختلاص، اخراج نشوند...

بعد مدت ها آمدیم نمازجمعه ها...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۲:۴۷
بابای نرگس
دوشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۳۱ ب.ظ

هرشب نوشت امشب

خدا رو شکر،

حال امشبم خیلی خوبه

فردا کلاس خطمون بعد مدت ها دوباره شروع میشه

دلم برای استاد تنگ شده ولی برای بچه های کلاس نه!


امشبم رفتم ورزش و خدارو شکر از اون درد پهلو دیگه خبری نیست


اون قضیه هم سپردمش دست خدا، شد شد، نشدم الله اکبر...


این روز ها به لطف یکی از دوستان، دارم بهتر با خودم کنار میام،

چه دوست خوبی بوده این تنهایی و ما خبر نداشتیم،

به شخصه، الان عاشقش شدم...





۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۱
بابای نرگس
يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۰۸ ب.ظ

آپدیت ترین حالم

ای کاش میشد ازدواج نکرد

ای کاش میشد بزرگ نشد

نمی دونم این راهی که داریم میریم درسته یا نه

خدایا کمکم کن...



۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۹:۰۸
بابای نرگس
پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۵ ب.ظ

یک فرصت مجدد

ریدینگ امروز زبانمون مربوط به داستان رومئو و ژولیت بود، باید پارت به پارت می خوندیم و توصیفش می کردیم. این متن سرشار از کلمات عاشقانه و کنایه های زیبا بود و  من که اولین بار بود این قصه زیبا رو می شنیدم...
به پارت آخر که رسیدیم نوبت من شد، با صدای نیمه رسا خوندم ولی،جوری توصیفش کردم که استاد گفت:
I bet, you falled in love...
من گفتم اوهوووم،
استاد گفت، او کیست؟
I said, l don't know...

زندگی همینه، چه عاشقی ها که داستان شدن و چه بسیار که نشدن...


++ استاد که دید وضع خرابه، کلا بحث رو کشید سمت شوهر کردن، می گفت که حتما قبل از ازدواج با طرفت صحبت کن، ازدواج سنتی همیشه خوب نیست، چون یک یا نهایتا دو جلسه بیشتر نمیتونید با هم حرف بزنید، من گفتم همش حرف زدن نیست، گاهی با دیدن افراد شخصیتشون مشخص میشه، یا شرایط و اوضاع خانوادگی تا حدودی معلوم میکنه که طرف چی کارست...
۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۹:۴۵
بابای نرگس
چهارشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۷ ب.ظ

و اما ...

۱- یهو نمیدونم چرا هوای زمستون زد به سرم، دلم لبو قرمز میخواد، بپزی بعد بزاری روی بخاری تا خود صبح، عطرش پخش بشه تو خونه...


۲- عاشق دویدن شدم، این هفته هرروز توی پارک محله دویدم، فکر کنم الان هم رکورد سرعت و هم رکورد استقامت خودم رو جابجا کردم. تصمیم گرفتم حتی اگه لاغرم نشدم، باز به این ورزش ادامه بدم، چون دوستش دارم...


۳- امان از قسمت، چند وقت پیش توی کوچه مادربزرگم یه دختر خانومی رو دیدم که خیلی موقر و باشخصیت به نظر میرسید، از لابلای صحبت های مادرم فهمیدم همان دخترک همبازی دوران کودکیست که الان خانومی شده برای خودش. 

دوست دوران ارشدم که اهل شهر همسایگیمان است، امشب بعد مدت ها بهم زنگ زد، گفتش امسال کنکور تجربی داده، و یک رشته خوب قبول شده. بعد کلی حرف زدن و داستان سرهم کردن، گفت یکی رو توی دانشگاهشون دیده که از قضا، با من همشهریه و یه دل نه صد دل عاشقش شده، گفت اگه قسمت بشه و...

اسم و فامیلش را که پرسیدم، فهمیدم همان دخترک همسایه است که من هفته پیش دیدمش. گفتم خوب فکراتو بکن، اگه خواستی خودم برات درستش می کنم...


۴- در زمینه قیمه هم خودکفا شدم، طرز پختنش راحت تر از قرمه سبزیه، ولی، جا افتادنش کار خیلی سختیه، امیدوارم دفعه بعدی که قیمه پختم، بهتر جا بیفته، راستش تنبلیم اومد عکس بگیرم بزارم اینجا...

۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۲۲:۲۷
بابای نرگس
چهارشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۹ ق.ظ

الان کسی هست؟

با یه دست دو تا هندونه رو نمیشه بلند کرد

چه طوریه که هرچی میدوم بازم وقت کم میارم،

کارهای خونه واقعا سنگینه

من دیگه نمی کشم...

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۰۰:۱۹
بابای نرگس
دوشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۴ ب.ظ

پارک سر کوچه

درد کوچک سمت چپ قفسه سینه که بعد هربار دویدن ظاهر میشه،

نمیدونم مال اون جشن پتوی ترم اول دانشگاهه‌، یا...


توی این پارکی که من میرم ورزش، یه پیست اسکیت هست که آموزش هم میدن، امروز به سرم زد دفعه بعدی برم سراغشون، فقط می ترسم بگه از وزنت و قدت خجالت بکش...

۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۴
بابای نرگس
يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۳ ب.ظ

نوشته داغ

ابه خاطر اینکه امروز تا حدودی خوب تلاش کردم،

این نوشته داغ داغ رو هم میذارم اینجا...

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۳
بابای نرگس
يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۴۲ ق.ظ

واقع بین باش

واقعیت اینه که من معتاد شدم

نمی دونم علتش چیه

بی برنامگیه

بیکاریه

یا هرچیز دیگه

واقعیت اینه که روزانه یکی دو ساعت وقتم رو اینجا می گیره

و من دوست ندارم این طوری بشه...


++شاید یه مدت نباشم

+++ میشه دکمه ری استارت رو بزنیم؟ می خام از نو شروع کنم...



۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۱ مهر ۹۷ ، ۰۲:۴۲
بابای نرگس
شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ب.ظ

آسمان غرمباش

وای، اینجا داره رعد و برق می زنه

و من مثل بچگی هام، از غرش آسمان می ترسم...


خواهشا کسی نیاد بگه از سنت خجالت بکش...


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۱
بابای نرگس