...زیر آسمان آبی خدا

روایت های زندگی من
مشخصات بلاگ
آخرین مطالب

۲۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

پنجشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۱۴ ب.ظ

54.حالم

حال من خوبست، ولی تو باور نکن

دیگه نمی تونم

بعد مدت ها تازه قبولش کردم

هعی، بی تو برایم سخت است

اما شاید به خاطر تو...


با این حال، اگر عمری باقی بود، برمی گردم...



++امروز با یک دوست خداحافظی کردم...

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۴
بابای نرگس
چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۵۰ ب.ظ

53.لدفا دعا کنید

من امروز با دوستام شرط بستم.

همه گفتن ایران می بازه

ولی من گفتم می بره

خلاصه که اگه ببازیم،شنبه ای باید ۵ تا بستنی بخرم...

۲۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۰
بابای نرگس
سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۵۲ ب.ظ

52.مهربانم

الان که از سر کار برگشتم، کلید را که انداختم و در را باز کردم، خانه ام را نشناختم،
فرش حالم عوض شده بود
تمام لباس هایم که کلی غصه داشتم برای شستنشان، روی بند آویزان شده اند
گل هایم جابجا و مرتب شده اند
اتاق کوچکم که از بازار شام بدتر بود تمیز شده و کتاب هایم در قفسه ها آرام گرفته اند
این است مادر...
حتی در اوج خستگی راه، ترجیح می دهد اول به داد پسرش برسد و بعد برود سراغ زندگی خودش،
مادرم را دوست دارم نه به خاطر این چیزها، بلکه برای مهربانی بی پایانش، عاشق پدر هستم نه به خاطر حمایت بی دریغش ،بلکه برای دلسوزی ناتمامش...

قدر فرشته های زندگیمان را بدانیم و ان شالله بتوانیم ذره ای از محبتشان را جبران کنیم...
۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۵۲
بابای نرگس
دوشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۲ ب.ظ

51. و اما بعد.

این جا دنج ترین جای حرم بود.

گاها چندین دقیقه همین جا می نشستم و اصلا گذر زمان را حس نمی کردم.

بالاخره بر گشتیم خانه و چه سخت است دل کندن از پدر و مادر بعد از چند روز  مسافرت.

از فردا دوباره زندگی مجردی من شروع می شود، این بار سرشار از انرژی و انگیزه و آرزوی این که آقاجانم دوباره دعوتمان کند تا به اتفاق هم به پابوسشان برویم...



۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۲
بابای نرگس
شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۴۷ ب.ظ

50.شهید مظلوم

این جا پراست از سنگ نوشته هایی با عنوان حاجی و خادم

اما من هرچه گشتم پیدا نکردم.

آخر با تلفنی که آنجا بود تماس گرفتم.

+ آقا، ببخشید مزار شهید حاجی حسنی کارگر کجاست؟

- اتاق ۳۶

این طوری مزار رفیق شهیدم، حاج محسن حاجی حسنی کارگر را پیدا کردم. 

هروقت صدای اذان این شهید عزیز را می شنوم، ناخودآگاه اشک میریزم.

شهدای مظلوم فاجعه منا همچنان بعد از گذشت چند سال،  هنوز به حق خود نرسیده اند...

++با این دوست شهیدم، اولین روزهایی که آمدم بیان آشنا شدم.توسط یکی از بلاگرهای خوب بیان که آن روزها خیلی از این شهید بزرگوار می نوشتند، منتظر المهدی.

۱۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۷
بابای نرگس
پنجشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۱ ب.ظ

49.آمدم ای شاه...

السلام علیک یا سلطان طوس...
سعادت نصیبمان شد و آقاجانمان دعوتمان کرد به پابوسی اش...
عید فطر و حرم امام رضا، چه صفایی داره، مخصوصا اگه نهار عید هم مهمان آقا باشی...

نایب الزیاره همه دوستان بیانی خواهم بود انشالله.




۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۱
بابای نرگس
چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۶ ب.ظ

48.جام جهانی چشمانت

چه روزها که با هم بازی می کردیم، شلوارمان را بالا می زدیم و سرتاسر نهرهای پارک را پابرهنه طی می کردیم، چه شب ها که قبل خواب با هم کلی حرف می زدیم، هرکس جای خودش را داشت، من وسط حال زیر لوستر بزرگ، تو آن کنار، پهلوی پشتی... گاها بعد مدرسه برایت خوراکی می خریدم و تو بیشتر از من شوق رسیدن به خانه را داشتی، آه چقدر زیباتر می شدی وقتی که با آن چشمان عسلی از پشت قاب عینک به انتظارم مینشستی و برای آمدنم لبخند میزدی. هنوز رنگ زیبای چشمانت و سرخی صورت معصومانه ات در قلبم هست ولی حیف که جام  جهانی چشمانت زیر خروارها خاک خوابیده و این بار من بی صبرانه منتظرم، تا شاید یک روز دوباره هم آغوش هم شویم.

راستی سال ها بعد رفتنت خدا همان روز تولدت بهترین هدیه را به ما داد، با همان چشمان زیبا، موهای طلایی و صورت مهربان، برادرزاده با خواهر خیلی فرق می کند، ولی فاطمه، فاطمه است. مخصوصا عینکی هم باشد با همان جام جهانی...

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۲۶
بابای نرگس
چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۰۵ ب.ظ

47. به شهر سمنی خوش آمچین...

همیشه سفرکردن توی ماه رمضان رو دوست داشتم .

و امسال هم در آخرین روزش در حال سفریم، و ازقضا فی الحال در حال گذر از شهر دانشجویی اسبقم هستیم.

شهر همان شهر است، ذرت مکزیکی میدان مشاهیرش، پیتزا فروشی معروفش و امامزاده یحیی بزرگوارش همه سر جایشان هستند. فقط کمی  برایم غریبگی می کنند.

 بعد از سه سال شاید هر کس دیگه ای هم بود همین طوری می کرد...


شهرجان، من جوانی ام را به پایت ریختم، با من چرا؟؟؟

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۵
بابای نرگس
سه شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۲۸ ب.ظ

46. جان آقا

بعضی موقع ها از ته دل و از روی اخلاص کار کنی خیلی خوب نتیجه می ده.

مثل این شاهکار سید مجید بنی فاطمه...


++ غوغا کرده حاجی...




۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۸
بابای نرگس
سه شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۵۲ ب.ظ

45.گاه نوشت

خونم شده مثل بازار شام...

دیشب رفیق شفیقم رو مهمون کرده بودم.

تنها مهمان خونه ی من که اونم ماهی یه بار میاد پیشم.

برای افطار ماکارانی گذاشتم و رفیق جان هم آش شله قلم خریده بود.

سحری هم تکه های کوچک مرغ را پس از سرخ کردن زدم به برنج.


دوست گلم هرکاری کرد ظرف ها را بشوید نذاشتم، دوست دارم فقط خودم ظرف هام رو بشورم. ولی خداوکیل توی آشپزی خیلی کمک کرد. 


++ اونم فهمیده من حوصله آشپزی ندارم.


+++ امروز رفتم کچل کردم. مگه سرباز نباید موهاش کوتاه باشه؟؟؟

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۲
بابای نرگس