روز های دلتنگی من

آخرین مطالب
  • ۹۶/۱۰/۲۸
    239
  • ۹۶/۱۰/۲۸
    238
  • ۹۶/۱۰/۲۸
    237
  • ۹۶/۱۰/۲۸
    236
  • ۹۶/۱۰/۲۷
    235
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    234
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    233
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    232
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    231
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    230

۱۶ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

50

۲۹
آبان

دارم دیوانه میشم،


و چه طعم شیرینی ست


دیوانه ی حسین شدن...

  • محمد رضا

49

۲۹
آبان

کم کم فکرکنم داره قسمتم می شه برم کربلا


ان شالله برای روز سه شنبه بلیط گرفتیم


هرچی فکر می کنم می بینم لیاقت چنین سفری رو ندارم، ارباب کرم ما رو شرمنده کرد...

  • محمد رضا

48

۲۹
آبان
بالای یکی از درب های حرم آقا ابالفضل نوشته:

السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلا،

یعنی سلام بر تو ای ساقی تشنه لب کربلا...
  • محمد رضا

47

۲۴
آبان

سال ها پیش اولین روز های پس از رفتن فاطمه،


دختر داییم پیغام داده بود به یکی از فامیلا که ما فاطمه رو فراموش کردیم.


از قضا من هم همین فکر رو راجع به دختر داییم که همبازی دوران بچگیمون بود داشتم چون اون با یه دختر دیگه ای تو فامیل صمیمی شده بود.


اما سیزده سال بعد،


شب شام غریبان اباعبدالله، من که رفتم سر مزار فاطمه دیدم یه نفر براش شمع روشن کرده، با این وجود اعتنایی نکردم و شمع های خودم رو روشن کردم،


چند دقیقه بعد، دختر داییم با شوهرش آمد...


اول خیره شدیم به هم و بعد پرسید تنهایی؟


گفتم آره.


و این گونه هر دویمان فهمیدیم که قبلا اشتباه فکر می کردیم،


فاطمه فراموش شدنی نیست... 

  • محمد رضا

46

۱۸
آبان

نمیدونم چرا حس سرگیجه دارم...


  • محمد رضا

45

۱۸
آبان

پست خالی...


دلم کربلا می خاد...

  • محمد رضا

44

۱۳
آبان

امروز پول پاسپورت جور شد.


صبح زنگ زدم به بابا و گفتم که یکی از بچه ها پول قرض میده، بابا هم گفت 2 تومن بگیر ازش و یه تومنم خودش داد.


فقط اگه قسمت شد برم کربلا حسابی برای این دوستم دعا میکنم و یه سوغات خوب براش میارم.


  • محمد رضا

43

۱۱
آبان

سه تومن وثیقه برای سفر کربلا جورکردن توی این دوران بی پولی یه ذره سخته،


شاید ...


اگه قسمت باشه خودش جور میشه،


به یکی رو انداختم ولی نداشت.

  • محمد رضا

42

۱۰
آبان

ماجرای سفر پدر و مادرم را که به کربلا شنیدم اشک تو چشمام جاری شد و دلم شکست شاید مثل سال 82 که پسر بچه ای بیش نبودم و شب قبل سفر پدرم بهش گفتم منم میخام بیام و اون گفت نمیشه،


فردا صبح مامانم زنگ زد که گذرنامم باطله ولی وقتی فهمیدم که گذرنامه قبلیش رو اشتباها به آژانسیه داده بوده فهمیدم که این نشانه دعوت است، دعوتی که شاید من لیاقتش را نداشته باشم اما آقامون خیلی بزرگوارتر از این حرفاست


حالا همون حس سال 82 را دارم، حس فردای آن روز که از مدرسه برگشتم و فهمیدم منم راهی کربلا هستم...

  • محمد رضا

41

۱۰
آبان

پدرم چون کوهی استوار پشتم ایستاده و مادرم همه ی احساس عاشقی من است و این دو تمام زندگی من هستند، 


خدایا زندگی ام را از من نگیر...

  • محمد رضا