...زیر آسمان آبی خدا

روایت های زندگی من

...زیر آسمان آبی خدا

روایت های زندگی من

بایگانی
آخرین مطالب

افتر هالیدی

۱۸
آبان

آخرین روز تعطیلات رو رفتیم به روستای کوچکی در اطراف شهرمون. من، محمد و مهرداد سه رفیق صمیمی که دوستی مان چهارده پانزده ساله میشود. من و محمد هر یکی دو هفته یکبار همدیگر را می بینیم. اما مهرداد را نه. مگر این که بعد دو سه ماه بلند بشیم بریم روستایشان. پاییز رنگارنگ را در کوچه باغ های روستای مهرداد میشه به زیبایی درک کرد و قاب عکس پدر مظلومش که در گوشه ای از خانه شان جانمایی کرده.

بعد مسافرت هشت روزه هفته پیش و تعطیلات سه روزه این هفته، دل کندن از خانه و پدر و مادر واقعا سخته ولی چه میشه کرد، زندگی همینه دیگه. گاهی مجبوری بروی تا آینده را بسازی و بتوانی بعدا زندگی بهتری را در کنار خانواده داشته باشی.

و باز من تنبلیم میاد تا بار و بندیل رفتنم را ببندم...

  • بابای نرگس

من باب رفاقت بیشتر با این دوست جدیدم، امروز خودم تنهایی رفتم دریاچه و قدم زنان چند دور کاملش را طی کردم. انصافا چسبید، از آن جا که تا مدتی قبل، متکی به دوستانم بودم، تا قبل امروز تنهایی اینجا نیامده بودم. خدا خیرش بده دوستی رو که من رو با خودم بیشتر آشنا کرد.

نمیدونم چرا، ولی جدیدا احساس می کنم صحنه های خیلی دور را تار می بینم...

داشتم همینطوری می چرخیدم که دیدم دور یکی از میدان های شهر، یک وانتی مهربان دارد چغندر قند می فروشد، بدون معطلی رفتم و ازش خرید کردم. آمدم که سوار ماشین بشم، کلی خدارو شکر کردم، چرا که ذوق و شوق چغندر خریدن موجب شده بود که ماشین را وسط خیابان پارک کنم و برم...

الان که بروم خانه، غرو لند کردن های مادر خانه که می گوید چرا این همه چغندر خریده ای به کنار، خودم چندتاییش را می شورم و بار می گذارم.

دوست دارم این سرماخوردگی کوچکم زودتر خوب شود تا دوباره ورزش و عرق ریزان رو شروع کنم. این دفعه که رفتم دکتر، بر خلاف دفعه های قبل گفتم پنی سیلین ننویسد. دوستان پزشک دوره آموزشی ام می گفتند درمان سوزنی ایمنی بدن را کاهش می دهد.

  • بابای نرگس

چاره

۱۷
آبان

الان ساعت دهه، تا حالا باید به جز خوابیدن، کلی کارهای دیگه می کردم. 

این چه توجیح دیگه ای داره به جز تنبلی؟!

  • بابای نرگس

سرمشق زندگی

۱۵
آبان

چند روز پیش یکی از دوستان به خاطر ننوشتن مشق هاش، نمی خواست بره سر کلاس.

من بهش گفتم نه! حتما برو تا از فضای هنر خارج نشی...

آقا این بلا امروز سر خودم اومد، بدون تکلیف رفتم سر کلاس، ولی خب، قبل این که نوبتم بشه سرمشق جلسه پیش رو نوشتم.


اما بعد، آقا تو ایران دو تا تاریخ داریم، یکی شمسی و یکی قمری.

پس در نتیجه دو تا تولد هم داریم.

و من همیشه تاریخ تولد قمریم رو از شمسی بیشتر دوست داشتم.

چون مصادف با امشب شبی بوده و هست...


امشب کاملا اتفاقی، یکی از دوستان قدیمی رو دیدم، هم خوابگاهی ترم آخر ارشدم. گفتم کی دفاع میکنی؟ حتما بگو من بیام. می خواهم لطفت رو جبران کنم. گفت تو چی کار می کنی؟ گفتم سربازیم نصف شده، کلاس زبان میرم، خطاطی می کنم و... گفت چه خوب، راستی ازدواج نکردی؟!

راست می گفت. اون روزا خیلی تو مود ازدواج بودم... من، همون آدم هستم. همیشه به دنبال انجام کاری ام که فکر می کنم بهترین کار است. خدایا کمکم کن که با امواج سهمگین دیگران به این طرف و آن طرف نروم، دوست دارم خودم به مسیر خودم ادامه بدهم. 

این روزها که ملاک و معیار بسیاری از مردمان جامعه ام شده پول و دنیای مادی، حتی خانواده خودم هم در بعضی موارد این گونه می اندیشند، بهترین کار صبر کردن و ساختن است. تحملم خوب است، تلاشم هم قابل ستایش، خدایا کمکم کن که بسازم زندگی را...

  • بابای نرگس