روزهای زندگی من

آخرین مطالب

48.جام جهانی چشمانت

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۶ ب.ظ

چه روزها که با هم بازی می کردیم، شلوارمان را بالا می زدیم و سرتاسر نهرهای پارک را پابرهنه طی می کردیم، چه شب ها که قبل خواب با هم کلی حرف می زدیم، هرکس جای خودش را داشت، من وسط حال زیر لوستر بزرگ، تو آن کنار، پهلوی پشتی... گاها بعد مدرسه برایت خوراکی می خریدم و تو بیشتر از من شوق رسیدن به خانه را داشتی، آه چقدر زیباتر می شدی وقتی که با آن چشمان عسلی از پشت قاب عینک به انتظارم مینشستی و برای آمدنم لبخند میزدی. هنوز رنگ زیبای چشمانت و سرخی صورت معصومانه ات در قلبم هست ولی حیف که جام  جهانی چشمانت زیر خروارها خاک خوابیده و این بار من بی صبرانه منتظرم، تا شاید یک روز دوباره هم آغوش هم شویم.

راستی سال ها بعد رفتنت خدا همان روز تولدت بهترین هدیه را به ما داد، با همان چشمان زیبا، موهای طلایی و صورت مهربان، برادرزاده با خواهر خیلی فرق می کند، ولی فاطمه، فاطمه است. مخصوصا عینکی هم باشد با همان جام جهانی...

  • مهدی یار

نظرات (۶)

خیلی غصه داشت این روایت

حقیقی؟؟
:'(
:(
عسلِ تلخ...
ناراحت کننده بود :(
  • ــ پــــــــــائــــیزــ
  • خیلی قشنگ و تلخ بود :(((
    پاسخ:
    :((
    بسیار دردناک ..
    پاسخ:
    :((
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی