امروز گفتن ساعت ده بیاید سر کار، سرویس ها هم برقراره

به ترس و بلرز رفتیم سر کوچه نتنها سرویس نیامد بلکه التماس هر تاکسی می کردی قبول نمی کرد

خلاصه برگشتم خونه 

شیطونه می گفت بگیر بخواب اما ترس از ازدست دادن یه روز مرخصی نذاشت

در ادامه طی یک حرکت انتهاری رخش رو زدم بیرون و راهی که هرروز با سرویس یه ربعه می رفتم، با رخش نیم ساعته رفتم، بس که برف نشسته بود  زمین


در یک کلام با یک برف ساده شهر به معنای واقعی فلج شده بود...