روز های دلتنگی من

آخرین مطالب
  • ۹۶/۱۰/۲۸
    239
  • ۹۶/۱۰/۲۸
    238
  • ۹۶/۱۰/۲۸
    237
  • ۹۶/۱۰/۲۸
    236
  • ۹۶/۱۰/۲۷
    235
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    234
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    233
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    232
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    231
  • ۹۶/۱۰/۲۶
    230

222

يكشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۲۱ ق.ظ

بعضی موقع ها یاد دوران اموزشی سربازی میفتم که تقریبا همین یک ماه پیش تموم شد

می خوام بعضی خاطرات رو این جا بنویسم که یادم نره.


یه روز که حسابی باد و طوفان شده بود و برگ درخت ها حسابی محوطه رو کثیف و شلوغ کرده بوداز قضای روزگار نوبت گروه ما یعنی گروه چهار شده بود که محوطه رو اب و جارو بزنه

از اونجا که تازه اولای دوره بود بچه ها هنوز کار رو یاد نگرفته بودن

سهم من از این تمیزکاری یک عدد جارو سوپوری شده بود که اسفالت جلوی گروهان رو جارو کنم.

جارو با دسته بلند رو گرفته بودم دستم و هرچی تلاش می کردم فایده ای نداشت که یک هو فرمانده بالا سرم ظاهر شد و گفت این چه وضع جارو کردنه؟ 

به خودم گفتم الانه که بهم بگه کلاغ پر یا سینه خیز برو

اما فرمانده جارو رو از دستم گرفت و شروع کرد به جارو زد و گفت ببین این طوری جارو میزنن

من تو این فکر فرو رفتم و با خودم می گفتم من چرا اینجام و اینجا چه خبره و این کیه که یکهو متوجه شدم جناب فرمانده نصف بیشتر محوطه رو جارو زده

هیچی دیگه حیرت زده و مستاصل جارو رو ازدستش گرفتم و بقیشو جارو زدم


++اتصافا فرماندمون جناب اقای ایوب.س خیلیرمرد شریف و بزرگواری بود...

  • محمد رضا

نظرات (۱)

  • بانوی شرقی
  • تو!
    یعنی
    همین دلتنگی نفس گیر
    وقتی
    این شعر را برایت می نویسم…
    ***********
    سلام وقت بخیر 
    تازه وارد سایت بیان شدم 
    ازتون دعوت میکنم  وبم سر بزنید
    ممنون.
    پاسخ:
    سلام
    ممنون از حضورتون
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">