هنوز چشمانم گرم خواب نشده بود که یکی از بچه ها فریاد کشید زلزله...

هرطور شده از جا بلند شدم و با پتو به بیرون دویدم،


زمین داشت می لرزید

به سالن که رسیدم برق هم رفت و زمین لرزه تمام شد

بیرون از ساختمان یک دوست مهربان دستم را گرفت و گفت پله است

دست در دست هم هردو می لرزیدیم و بقیه بچه ها را می دیدیم که سرگردان به حیاط می آیند

مسئول شب هم حیران دور خودش می چرخید...


اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که خداوند می تواند در آنی جان انسان را بگیرد حتی اگر در آموزشی سربازی باشد...