روز های دلتنگی من

47

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۲۹ ب.ظ

سال ها پیش اولین روز های پس از رفتن فاطمه،


دختر داییم پیغام داده بود به یکی از فامیلا که ما فاطمه رو فراموش کردیم.


از قضا من هم همین فکر رو راجع به دختر داییم که همبازی دوران بچگیمون بود داشتم چون اون با یه دختر دیگه ای تو فامیل صمیمی شده بود.


اما سیزده سال بعد،


شب شام غریبان اباعبدالله، من که رفتم سر مزار فاطمه دیدم یه نفر براش شمع روشن کرده، با این وجود اعتنایی نکردم و شمع های خودم رو روشن کردم،


چند دقیقه بعد، دختر داییم با شوهرش آمد...


اول خیره شدیم به هم و بعد پرسید تنهایی؟


گفتم آره.


و این گونه هر دویمان فهمیدیم که قبلا اشتباه فکر می کردیم،


فاطمه فراموش شدنی نیست... 

  • محمد رضا

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">