روز های دلتنگی من

42

دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۰۴ ب.ظ

ماجرای سفر پدر و مادرم را که به کربلا شنیدم اشک تو چشمام جاری شد و دلم شکست شاید مثل سال 82 که پسر بچه ای بیش نبودم و شب قبل سفر پدرم بهش گفتم منم میخام بیام و اون گفت نمیشه،


فردا صبح مامانم زنگ زد که گذرنامم باطله ولی وقتی فهمیدم که گذرنامه قبلیش رو اشتباها به آژانسیه داده بوده فهمیدم که این نشانه دعوت است، دعوتی که شاید من لیاقتش را نداشته باشم اما آقامون خیلی بزرگوارتر از این حرفاست


حالا همون حس سال 82 را دارم، حس فردای آن روز که از مدرسه برگشتم و فهمیدم منم راهی کربلا هستم...

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۵/۰۸/۱۰
  • ۲۴۸ نمایش
  • محمد رضا

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">